ضربالمثل


ضـــــــــرب المثل هـــــــــــــــــــــای زیبا          

 

فارسی : عشق پیری گربجنبد سر به رسوایی زند

ادامه نوشته

شعر تابش


به نلسون ماندلا، و همه  شهیدان راه آزادی وطنم


ماندلا!

پدر را که اسیر کردند

قاتلان, پیش از آن که جنازه‌اش را ...

عکس‌های یادگاریشان ‌ را, برایم فرستادند

عکس‌های که در آن گوشِ پدر را کشیده بودند

عکس‌های که در آن, دست و پایش را به زنجیر بسته بودند

اما چشم‌هایش هنوز درخشان بود

چشم‌هایش هنوز, سرشار از برق حماسه های چهل دختران بود

دشمن, فقط دست و پایش را در زنجیر پیچیده بود,

اما پدر, با آن چشمان سبز شمالی

در یک نگاه, تمام اسطوره های بلخ بامی

و سوران پشت در پشت کیانی را , ورق زد

و به من, الهام بخشید که

فرق شیرین بیستون و شیرین  ورزگان بدانم

سنگ را هر کسی بر فرق تواند زد

عاشق, شیرین ورزگان بود که فرق را بر سنگ زد

عاشقِ شیرین آن است که خود تیشه بر فرق زند, نه فرهاد

پدر با آخرین نگاه سبزخونالودش فریاد می­زد

دخترانم!من تنها کابل سیاه را  دیدم

کابل خونین را کابل گرسنه را

اگر شما کابل سبز را دیدید

اگر شما در این شهر دیگر جنگ را مشاهده نکردید

با شادمانی، آن را فراموش کنید

تفنگ را فراموش کنید

انتقام را نیز

اما گیسوانِ سرخِ بنفشه های پاکدمن افشار را هرگز

دخترانم!چهل دختران را به خاطر بسپارید

چهل دختران را  همیشه به خاطر بسپارید

چهل دختران را در خیابان های برچی و افشار

 زنده نگاه...

همین جا بود که او چشمان سبز شمالی‌اش را فروبست

حیف شد رفتی ماندلا!

من و تو شباهت‌های زیادی باهم داشتیم

من هم قاتلِ پدر را برادر خطاب می‌کنم

اما او, هنوز اعتراف نمی‌کند که قتلِ پدر یک جنایت بوده است


ادامه نوشته